امروز کلاس زبان بحث شرکت در آزمون تولیمو(tolimo)  داغ بود ، طبق معمول به دلیل اسپکینگ داغانم صدا از دیوار در بیاید ولی از من در نمی آید ، شنونده ی خوبی بودم ؛ گاهی درباره ی تصورات بچه ها نسبت به خودم فکر میکنم که همیشه اینقدر آرام و خجالتی و بی هیچ کامنتی هستم . نتیجه ی صحبت هایشان این شد ، آیلتس و تافل به کار ایران نمی آید و همان دیپلم هم از سرمان زیادی است و اینجا آزمون تولیو حکم آیلتس را دارد.

بعد از کلی اصرار از دوستان و انکار از طرف من که عمرا و اصلا و ابدا نمیتوانم شرکت کنم با اعتمادبنفس پایین و در گیری ذهنی از کلاس بیرون زدم ، تا مسافت کوتاه ایستگاه اتوبوس در ذهنم با خودم حرف می زدم ،  

که چرا هیچ کاری را به اوج نمی رسانم ؟ چرا اینقدر کوتاهی کردم برای زبان و سه سال و نیم عمرم را به فنا دادم و نتیجه ش در این حد است خودم ،خودم را قبول ندارم؟ چرا از این شاخه به آن شاخه میپرانم ، از همان زمان دبیرستان یک سال ریاضی، یک سال تجربی .حالا بیست و سه سالم است و دیگر بچه نیستم. 

نشستم روی یکی از  صندلی های ایستگاه اتوبوس دوباره از نوع شروع کردم به خودخوری ، اگر انصافا از جان و دل برای زندگی ام مایه میگذاشتم الان این آخر و عاقبتم نبود؛  به شروع دوباره ی زبان فکر کردم ، به چهار ماه مانده به کنکور تجربی و پول مفت برای  کتاب های تنفر انگیز خیلی سبز ،مبتکران و نشر الگو را خریدم .

بعد به آسمان شب خیره شدم ، ماه لا به لای ابرهای سفید قایم شده بود ، همچنان لذت میبردم از این خنکای  زمستانی و بازی چراغ آسمان با اهل زمین، تا به خودم آمدم اتوبوس مسیرم رد شد و متوجه توفقش در ایستگاه  نشده بودم ،

دوباره نشسته ام و برای گریز از فکر و خیال روزهای لعنتی ام، هنذفری ام را توی گوش هایم گذاشتم و یک آهنگ ترکی پلی شد. 

فایده ی نداشت اصلا حواسم به آهنگ نبود از واقعیت زندگی نمی شود فرار کرد.

اتوبوس آمد.در گیرهای ذهنی ام را از نو سر گرفتم. 

حول و حوش ساعت هفت و هشت شب به خانه رسیدم. 

کلید را از جیبم در آوردم و مسیر اتاقم را پیش گرفتم. 

زمزمه های یک مرگ در خانه پیچیده بود ، بیشتر از آنکه تعجب کنم و عکس العملی را نشان دهم و سوالی بپرسم ، سرعت قدم هایم را تند تند پیش رفتم و درِ اتاقم را بستم ،تکیه به در چوبی اتاقم زدم و آرام چهار زانو به زمین نشستم و کوله پشتی ام را بغل گرفتم و فکر کردم که چقدر از مرگ میترسم  و می تواند چقدر ناگهانی باشد .

روزهای که غرق زندگی می شوم واژه ی مرگ به سراغم می آید و تق تق یا همانند یک پُتک سنگین به سرم می کوبد.

+عنوان: تکتم_کافی

منبع : آنالیزدر من زنی چموش سر در گم است ...
برچسب ها : اتوبوس ,اتاقم ,گرفتم ,زندگی ,زبان ,ایستگاه ,ایستگاه اتوبوس